اندکی قبل مصاحبه مطبوعاتی سید حسن نصرالله دبیرکل حزبالله خاتمه یافت. در این مصاحبه، نصرالله در مورد روند مذاکرات برای تبادل اسرا با اسراییل صحبت کرد و گفت که اندکی قبل یا بعد از 25 تیر اسرا آزاد خواهند شد.
نکتهای که چندیست در تحلیلهای لبنانی، منطقهای و حتی بینالمللی به شکل داغی وجود دارد، بحث احتمال حمله به ایران است.
گفته میشود که اسراییل مشغول سه اقدام به شکل موازی است. اول توافق با لبنان برای آزادسازی اسرا و احتمال عقبنشینی از مزارع اشغالی شبعا. دوم توافق آرامش (حتی موقت) با فلسطینیها و سوم مانورهای نظامی که بارزترین آنها مانور جنگندههای اسراییلی در فاصله 1600 کیلومتری اسراییل بود که این فاصله دقیقا برابره با فاصله تا نیروگاه نطنز.
اگر اسراییل بتواند مشکلات بزرگ و کوچک خود با محیط پیرامونش را حل کند آنگاه میتواند با فراغ بال بیشتری به موضوع ایران بپردازد.
نصرالله امروز در پاسخ به سوالی با این مفهوم گفت: «اسراییل هرگز قادر به حمله به ایران نیست مگر اینکه آمریکا به اسراییل کمک کند».
آمریکا هم اما مشکلات خاص خود رادارد ولی ظاهرا از قراین پیداست که جورج بوش تصمیم قطعی خود را برای حمله به ایران گرفته و گمان میکند که این اقدام جزو وظایفش است.
دیشب با خبرنگاری آمریکایی که برای یک سفر کوتاه به بیروت آمده دیداری داشتم. از او در مورد جو موجود در آمریکا در مورد انتخابات و احتمال حمله به ایران پرسیدم.
گفت: «وضعیت انتخابات خیلی پیچیده است. از یک طرف باراک اوباما ظرف مدت اخیر چند اشتباه مهلک داشته که محبوبیتاش را پایین آورده است. از طرف دیگر جورج بوش و جان مککین با هم اختلافنظر زیادی دارند و بوش اصلا از مککین طرفداری نمیکند و هیچ اهمیتی هم برایش ندارد که چه کسی در انتخابات پیروز میشود. مککین در آمریکا معروف به فردی قدرتمند و مصمم است و در شرایط بحرانی به خوبی میتواند آمریکا را از مخمصه نجات دهد و صد البته حماقت منحصر به فرد بوش را هم ندارد. برای همین اگر احیانا جنگی شروع شود، حتما مککین برنده انتخابات خواهد بود و شرایط برای ایران خیلی دشوار میشود».
او گفت که البته مردم آمریکا از جنگ بسیار خسته شده و مخالف آن هستند ولی همانطور که همه میدانند افکار عمومی در آمریکا به تبلیغات بسته است که این روزها این تبلیغات علیه ایران خیلی شدیدتر از هر زمان دیگری شده است.
قصد تائید یا تکذیب حرفهای او را ندارم و البته صحبتهایمان خیلی مفصلتر بود ولی در نهایت به نظر میرسد که احتمال جنگ علیه ایران چندان هم دور از انتظار نیست.
به تازگی رستورانی با نام «BUNS & GUNS» (نان و اسلحه) در بیروت افتتاح شده است. این رستوران به نوعی منحصر به فرد است بطوریکه دکور آن کاملا «جنگی» بوده و گارسونها با لباس کامل نظامی از میهمانان پذیرایی میکنند.
در این رستوران میتوانید یک پرس «کلاشینکوف»، ساندویچ «کاتیوشا»، سالاد «کوکتل مولوتوف»، ساندویچ «شهاب 3» و بسیاری از دیگر مهمات لذیذ را با قیمت مناسب صرف کنید.
علي نظرات (6) لبنان (دو شنبه 9 تير 1387
09:56:39 - بازديد : 256)
1) بحران برق در لبنان، وضعیت غریبی پیدا کرده است. به جز خود شهر بیروت که به شکل سنتی همیشه برق دارد، باقی مناطق شاهد قطع برق گستردهای است که البته میزان آن با مقدار نفوذ رهبران سیاسی مناطق ارتباط مستقیم دارد. در حومه جنوبی بیروت و منطقه زیر نفوذ حزبالله، تقریبا پانزده ساعت در روز برق وجود ندارد. در این مناطق (و البته در تمامی لبنان) مافیای صاحبان موتورهای برق پادشاهی میکنند. آنها در هر منطقه موتور برق بزرگی نصب کرده و تقریبا به شصت خانوار برق میدهند. تا یک سال پیش اشتراک 5 آمپر برق در ماه سی دلار بود. دیشب متوجه شدم با افزایش قیمت سوخت در جهان، مافیای موتورهای برق هم اشتراک ماهیانه را به شصت دلار در ماه رساندهاند. شرکت برق هم قیمت برق را بالا برده است. ماه گذشته برای یک جریان برق بی حساب و کتاب که روزی سی بار قطع و وصل میشود، یکصد و سی دلار پرداخت کردم. دیشب که برای پرداخت بهای اشتراک موتور برق رفته بودم، صاحب موتور به من گفت: «ایران قصد داشت معضل برق لبنان را برای همیشه حل کنه و تمام نیروگاههای برق کشور را بازسازی کنه ولی سنیوره و دار و دستهاش نذاشتن». تا جایی که من میدانم ایران چنین قصدی را داشت و حتی طرح آن را هم آماده کرده بود، ولی این نبیه بری رییس مجلس بود که حق و حسابی خواسته و عملا طرح مزبور را با شکست مواجه کرد.
2) لبنان در آخرین ردهبندی، سومین کشور خاورمیانه از نظر تورم و بحران اقتصادی شد. میزان گرانی تا اندازهای است که دیگر از تحمل مردم عادی خارج شده است. طبق عادت اول هر ماه، مواد غذایی مورد نیاز در ماه خود را تهیه میکردیم. تا یک سال پیش این خرید اول ماه حداکثر 130 یا 150 دلار میشد. آخرین باری که خرید کردم، فاکتوری 270 دلاری کمی تا قسمتی باعث تعجبم شد! وزارت دارایی لبنان دیروز اعلام کرد که قدرت خرید مردم 30 درصد پایین آمده است. البته مثل همه کشورهای جهان سوم، این آمار با واقعیت تفاوت زیادی دارد.
3) دانشگاه «سنت ژوزف» دیروز استادی را برای یک سخنرانی دو ساعته از فرانسه دعوت کرده بود. پرفسور برتراند بایلی که اتفاقا به فارسی نیز مسلط بود به یکی از دانشجویان ایرانی دانشگاه گفت: «چند ماه آینده برای ایران خیلی خطرناک است. دولت بوش تصمیم قطعی خودش را برای حمله گرفته و احتمالا این حمله در ماه نوامبر اجرا میشود».
4) از سالهای کودکی فوتبال برزیل و اسپانیا را دوست داشتم. همیشه فکر میکردم هیچ وقت شاهد قهرمانی اسپانیا نخواهم بود. اسپانیاییها همیشه در تمام تورنمنتها تیمی قوی و مدعی هستند که همیشه هم در همان دور اول یا دوم حذف میشوند. شاید این بار این طلسم شکسته شود. فکر میکردم بازی فینال آلمان و اسپانیا را با دوستان به یکی از رستورانهای مرکز شهر برویم و به شکل زنده ببینیم ولی بعد یادم افتاد که اینجا همه طرفدار آلمان هستند. اگر اسپانیا قهرمان شود، حتما احساس تنهایی خواهم کرد. شاید کتک هم خوردم. اصلا شاید لبنانیها دق دلشان را یهو بخواهند سر من خالی کنند! خلاصه اگر جنگ داخلی شروع شد، من مسئولیتی را قبول نمیکنم.
5) سفری در پیش داشتم که بنا به دلایلی که از قدرت اراده من خارج بود، به تعویق افتاده یا شاید هم کنسل شود. میل غریبی که با پیش آمدن این سفر برای «فرار از برخی واقعیتها» در خودم کشف کردم، برایم شگفتآور بود. از کشف این موضوع و سپس به هم خوردن سفر، روزهای خوبی را ندارم. پس از مشکلات خودم، حال که مشکلات جدیدی برای «تو» هم پیش آمده، در شگفتم که مشغول کسب چه چیزی هستیم؟
1) این روزها طرح موضوع مزارع شبعا و عقبنشینی اسراییل از این مزارع به شدت جلب توجه میکند. سفر کاندولیزا رایس به لبنان و پس از آن سخنان پی در پی مسئولان اسراییلی در مورد لزوم مذاکره با لبنان و به طور کلی مطرح شدن موضوع مزارع شبعا چندان بیمنظور نیست. مسلما آمریکا و اروپا مشغول دلسوزی برای لبنان نیستند و اسراییل هم به ناگاه رویه دوستی و صلح و آشتی را در پی نگرفته است. چند روز دیگر قرار است در یک عملیات تبادل اسرا، تمامی اسرای لبنانی از زندانهای اسراییل آزاد شوند. آزادسازی مزارع شبعا به شکل دیپلماتیک و قبل از آن آزادسازی اسرا دیگر از نظر حقوق بینالمللی هیچ بهانهای برای ادامه حضور مسلحانه حزبالله باقی نمیگذارد. ظرف چند روز گذشته دو اظهارنظر متناقض از طرف حزبالله در واکنش به بحث مزارع شبعا مشاهده شد. حزبالله اول استقبال زیادی از این موضوع نکرد و سپس از زبان معاون دبیرکل خود، آزادی دیپلماتیک مزارع شبعا را دستاوردی برای مقاومت خواند. گمان میکنم در صورت تحقق این دو هدف، مقاومت روزهای سختی را پیش رو داشته باشد.
2) در اوج درگیریها و تنشها از یکی از افراد نزدیک به اپوزیسیون شنیدم که این جناح با انتخاب رییسجمهور به هیچ وجه موافقت نخواهد کرد و در صورت انتخاب رییسجمهور هم جلوی تشکیل دولت را میگیرد؛ چرا که اگر شرایط لبنان پیش از انتخابات پارلمانی سال 2009، طبیعی شود جریان 14 مارس ابزارهای لازم برای اعمال فشار بر مقاومت را خواهد داشت. یک ماه از پیمان دوحه گذشته و هنوز دولت در لبنان تشکیل نشده و قرار هم نیست به این زودیها تشکیل شود.
3) روزهای جنگ 33 روزه وبلاگ و ایمیلی بدون نام اصلی خودم داشتم. امروز به شکل اتفاقی یاد آن ایمیل افتادم و به آن مراجعه کردم. مجموعهای از تشویقها و توبیخها و حتی توهینها را به خاطر نوشتههایم مرور کردم. گذشته انسان همیشه بیآلایشتر و سادهتر از حال اوست. برخی از آن ایمیلها و آشناییها مسیر زندگیام را برای همیشه تغییر داد.
4) امروز طولانیترین روز سال است. تابستان را خیلی دوست ندارم و ترجیح میدهم منتظر طولانیترین شب سال و شروع زمستان عزیزم باشم! در لبنان امروز مصادف با روز پدر هم هست. میدانم پدرم اینجا را میخواند. روزت (به تاریخ لبنانی فعلا) مبارک و سایهات مستدام نازنینم.
نمیخواهم تلخ باشم. سعی دارم بیش از این به حکمت و تقدیر فکر نکنم، که هر چه اندیشیدم کمتر یافتم. شاید فردا زیباتر باشد و شاید من نیز روزی رهایی از رنج را آموختم.
ماه و ستاره را عاشقانه دوست دارم و حتما همین کافیست ...
بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم / که از سال ملولیم و از جواب خجل
امشب دختر نبیه بری رییس مجلس لبنان قرار است در مراسم باشکوهی در یکی از سالنهای مجلل بیروت ازدواج کند. ورود به سالن عروسی برای همه آزاد است اما یک شرط دارد. هر کسی برای ورود باید حداقل پنج هزار دلار پرداخت کند! میگویند امیر قطر یک میلیون دلار به عنوان هدیه پرداخت کرده است.
دوستی تعریف میکرد در یکی از رستورانهای بیروت به جشنی دعوت شده بود که بر سر هر میز شاید بیش از سیصد دلار غذا گذاشته بودند، در حالیکه حقوق گارسون دانشجوی آن رستوران در ماه فقط دویست دلار بود. بماند که هیچ غذایی با این شرایط از گلوی دوست عزیزم پایین نرفته بود؛ اما نکته مهم از دید من، تفاوتی ساده میان دو طرز تفکر در لبنان و ایران است. آن گارسون لبنانی هرگز خود را با میهمانان متمول آن مراسم قیاس نمیکند و سعی دارد راه خود را برود؛ چیزی که در ایران کمتر مشاهده میشود.
در چنین شرایطی معمولا اولین سوال یا شکایتی که مطرح میشود این است که «از کجا این همه پول آورده» یا «چرا من این همه پول ندارم». این طرز تفکر عموما منجر به حسادت، خودخوری، عقده حقارت و میل به خشونت میشود.
1) گاهی صبحها با دوستان لبنانی دور هم صبحانه میخوریم. دختری مسیحی هم در بین ما هست. لبنانیها علاقه زیادی به صبحانه خوردن دستهجمعی دارند و در این نشستها معمولا مهمترین دغدغههای اجتماعی یا سیاسی و یا حتی خالهزنکی مطرح میشود. چند نفر از دوستان به عنوان یک دغدغه اصلی موضوع درگیری مسلحانه یکی دو شب پیش در منطقه بقاع را مطرح کردند و با حرارت تعریف میکردند که چطور «فلانی» موفق شده بود حق این طرفداران حریری را کف دستشان بگذارد و اینکه حالا که با فلان خانواده معروف بقاع (زندگی در این منطقه خیلی عشیرهای است) درافتادهاند، روزگارشان سیاه خواهد شد. دخترک مسیحی در سکوت گوش میکرد و مهمترین دغدغه خود را اینچنین مطرح کرد: «چند روزیست که قطع برق در منطقه ما (یک منطقه توریستی خارج بیروت) زیاد شده و من خیلی نگرانم چون تابستان رسیده و نمیدانم با این قطع برق تکلیف توریستها چه میشود». با این حرف او سکوت حکمفرما شد. نه او میتوانست به روشنی زندگی عشیرهای در بقاع و انتقامگیری و بهانهجویی را درک کند و نه دیگران قادر بودند اهمیتی حتی اندک به نگرانی او برای آسایش توریستها بدهند. به یاد آوردم روزهای جنگ با اسراییل در سال 2006 با دیدن رستورانهای خالی و سوت و کور ساحل بیروت به دوستی گفتم حیف از اینکه به جای موسیقی و صدای زندگی و غذاهای خوشمزه لبنانی، باید صدای گلوله و موشک و هواپیما بشنویم. پاسخم داد: «تو از جهاد و مبارزه هیچ نمیدانی و متوجه نیستی چه عظمتی پیش چشمانت است (جنگ) و تنها به خوشگذرانی فکر میکنی». من اما عظمت را هنوز هم در «زندگی» میبینم و نگران بیبرقی مسافران تابستانی هستم که برای شنیدن صدای «زندگی» این سرزمین را گزیدهاند.
2) با امید محدث عزیز موافقم که افشاگریهای عباس پالیزدار خیلی مشکوک بود. در بدترین و خطرناکترین فرضیه شاید این افشاگریها مقدمهای برای قربانی کردن چند چهرهی قدیمی و از کار افتاده مانند یزدی یا امامی کاشانی باشد تا بدین ترتیب احمدینژاد وجههای کسب کرده باشد. شاه در آخرین ماههای حکومتش به این نتیجه رسید که قربانی کردن عباس هویدا میتواند وجههای برایش به همراه بیاورد. تلفن را برداشت و به هویدا گفت: «به دلیل خطراتی که برای شما وجود دارد، تشخیص دادیم که باید مدتی در جای امنی بسر ببرید». امیرعباس هویدا هرگز از آن «جای امن» زنده خارج نشد. ایران از چه زمانی به این سطح از دموکراسی رسیده که نمایندهای بخواهد مفاسد اقتصادی موثرترین و بانفوذترین چهرههای نظام را فاش کند؟
3) استاد عزیزم احمد رافت این روزها تبدیل به ستاره دنیای مطبوعات شده و جایزه دفاع از مطبوعات در ایتالیا را نیز دریافت کرده است. تا جایی که دیدم و حرفهای ایشان هم تائید کرد، این موضوع واکنشی در ایران نداشته است. دلیلش البته واضح است. عدم آشنایی مسئولان ایرانی با «رسانه» و «خبرنگار» تا وقتی این مسئولان در ایران باشند خطری برایشان ندارد، ولی خارج از ایران شرایط فرق دارد. مشاوران و همراهان احمدینژاد که در رم از ورود احمد رافت به جلسه مطبوعاتی رییسجمهور جلوگیری کردند، به دلیل همین عدم آشنایی گمان کردند که خبرنگاری مزاحم یا «مخالف نظام» را تنبیه کردهاند در حالیکه پیامدهای این تصمیم اشتباه، حرکتی جهانی را در پی داشت. البته متاسفانه همان عدم آشنایی با رسانه باعث میشود تا این موج جهانی و تاثیر تبلیغاتی بسیار منفی آن برای ایران نیز یا کاملا بیاهمیت تلقی شود و یا اینکه مطابق معمول برچسب تلاش استکبار جهانی برای بدنام کردن ایران به آن الصاق شود. ذهن سرشار از «توهم توطئه» و «خودبزرگبینی» ایرانی ریشه در چند هزار سال تاریخ دارد.
1) نگاهی به کنتور سایت خودم و چند سایت دیگر که در دسترس دارم میاندازم. از روز سهشنبه و با شروع تعطیلات، تا هفتاد یا شاید هشتاد درصد افت خواننده قابل ملاحظه است. طبیعی است که بیشتر مخاطبان سایتهای فارسیزبان اعم از خبری یا وبلاگها را داخل ایران تشکیل دهد. با چنین افتی هیچ انگیزهای برای نوشتن دیگر وجود ندارد و این احساس ناخودآگاه به شخص دست میدهد که پرداختن به هر سوژهای باعث به قول معروف «شهید شدن» آن سوژه میشود. روزنامهای هم که در کار نیست. گویی همه کشور برای پنج یا شش روز تعطیل شده و هیچکس فکری جز فرار از روزمرگی ندارد. در هیچ کشور دنیا نشنیدهام که دولتی ناگهان نزدیک به یک هفته تمام کشور را تعطیل کند. به یاد دارم در دوران نوجوانی و علاقه وافرم به فوتبال، تعطیلات عید همیشه برایم عذابآور بود. در آن زمان که اینترنتی وجود نداشت و تعداد روزنامهها و مجلات به تعداد انگشتان دست هم نبود، برای اطلاع پیدا کردن از «خبر» باید حداقل بیست روز صبر میکردم. در عصر ارتباطات و در روزهایی که «خبر» حرف اول را در سیاستگذاریها و آگاهیدهی به مردم ایفا میکند، این میزان از بیاطلاعی و عدم مراجعه به منابع نه شگفتآور؛ بلکه هراسناک است.
2) سارکوزی امروز به شکل عجیبی به بیروت آمد. تا کنون سابقه نداشته یک رییسجمهور اروپایی به همراه نیمی از هیئت دولت خود با پنج هواپیما آن هم برای دیداری چهار ـ پنج ساعته به لبنان بیاید. سارکوزی گفت که این سفر به مفهوم حمایت گسترده فرانسه از لبنان است؛ ولی به گمانم مرحله حساسی پیش روی خاورمیانه است. مذاکرات عجیب سوریه و اسراییل، حل و فصل ناگهانی و کاملا غیرمنتظره بحران لبنان، هشدار اسراییل در حمله نظامی به ایران و خیلی مسایل دیگر درست است که از تنش در منطقه تا حدودی کاسته، ولی آیا نمیتوان این مرحله را «آرامش پیش از طوفان» نام گذاشت؟ گزارشم برای رادیو آلمان با عنوان سفر بیسابقه رییسجمهور فرانسه به لبنان.
3) امروز دیداری با سيد صدرالدین صدر فرزند گرامی امام موسی صدر داشتم. از اینکه ایران هیچ توجهی به موضوع امام صدر نداشته و به دنبال بهبود روابط با لیبی معمر قذافی است، دلخور بود. در لبنان موضوع امام صدر تبدیل به بهانهای شده تا هر کدام از جنبش امل و حزبالله به نوبت به آن آویخته و رفتارهای خود را توجیه کنند. ایران هم که چیزی نگوییم بهتر است. گویا هیچکس دیگر اهتمامی به این موضوع مهم ندارد. راستی چه کار میتوان کرد؟
1) هشتادمین سالگرد تولد امام موسی صدر نیز گذشت، بدون آنکه هیچ فعالیت خاصی برای روشن شدن سرنوشت امام صورت گرفته باشد. جمهوری اسلامی از ابتدای تشکیل تا کنون هیچ اقدام خاصی در این زمینه نکرده و ارتباط با لیبی را نیز هرگز تحت تاثیر موضوع امام صدر قرار نداده است. سرنوشت امام نه به عنوان یک رهبر فرامذهبی و فراجناحی با تاثیری شگرف بر مردم؛ بلکه به عنوان یک ایرانی، اهتمام بیشتری را میطلبید. اول انقلاب که هرگونه اقدامی راحتتر امکانپذیر بود گرفتار «دو پادشاه در اقلیمی نگنجند» شدیم و اکنون که قریب به سی سال از آن زمان گذشته دیگر «نه برای عشق میلی، نه کسی به فکر لیلی». افسوس و صد افسوس که کسانی که فکر و اندیشهای هم دارند اکنون در حاشیه قدم میزنند تا مبادا «ترک بردارد چینی نازک تنهاییشان». در روزگاری که بیش از هر زمان دیگری نیاز به اجرای اندیشههای دموکراتیک و «پذیرش دیگری، حتی مخالف» داریم، وجود امام صدر میتوانست نعمتی باشد. چهاردهم خرداد نام دو تن را با خود به همراه دارد که هر دو تفکری یکسان، آزاد و نو داشتند؛ ولی یکی طی هجده سال تئوریهای خود را به کاملترین وجه پیاده کرد و دیگری صرفنظر از تمامی عوامل خواسته یا ناخواسته قادر به اجرای آنها نشد. نتیجه چیزی جز این نیست که امام صدر و سرنوشتش هنوز دغدغهی بسیاری از آزادگان و آزاداندیشان است، ولی در مقابل در چنین روزی شاهد سی و هفت کیلومتر ترافیک در اتوبان تهران ـ کرج و شصت کیلومتر ترافیک در جاده قزوین ـ رشت هستیم. قضاوت با خواننده ...
2) در روزگاری که «از خود گشود دست و به زنجیر یاس بست / پای تحرک قلم تیزپای تو» بیش از هر زمان دیگری «مجری» دارد، یکی از اهالی «زندان قلم»، زنجیر از پای قلم خود گسسته و ما را میهمان «عقلنوشتهها» یا شاید «دلنوشتهها»ی خود کرده است. برادر عزیزم؛ محمدجواد اکبرین در هشتادمین سالگرد تولد امام صدر وبلاگش را راهاندازی کرد.
3) دیروز برای پرداخت شش قسط معوقه از وامی که از یک بانک اردنی در بیروت گرفته بودم به بانک رفتم. کارمندان وقتی فهمیدند که یک مشتری به بانک آمده که شش ماه تاخیر داشته با شگفتی نگاه میکردند و هر کدام حرفی میزدند و من بیش از پیش عرق شرم میریختم. چند دقیقه نگذشت که خودشان جو را تغییر داده و شوخی و خندهای کردند تا مرا از خجالت بیرون بیاورند. دست آخر هم یکی از آنها توصیهای دوستانه به من برای بار بعد کرد. بماند که نهایت همکاری را کردند تا جریمههای تاخیر را نیز کم کنند و دیگر از دلداری دادن و همراهی کردنشان با خود نمیگویم. وضعیت طوری بود که انگار من طلبکارم و آنها بدهکار! در دلم مقایسهای بیجا با سیستم بانکی و برخورد با مشتری خودمان داشتم. بهرههای بسیار پایین و اندک، برخوردهای انسانی و اصل «حق همیشه با مشتری است» مرا یاد دوستی انداخت که از اروپا به تازگی به ایران بازگشته بود و میگفت «حکومت عدل علی را در اروپا به چشم دیدم». با اروپا مقایسه کردن اندکی بیمنطقی میطلبد ولی نمیتوانم در ذهنم مقایسهای میان لبنان و ایران نداشته باشم!
پایان یک هفته کار، رمق و حوصلهای برای نوشتن باقی نگذاشته است. به لینک گزارش امروزم برای رادیو آلمان با عنوان لبنان در آستانه تشکیل دولت فراگیر اکتفا میکنم.
برای پست امروز چند نکته در ذهن دارم ولی ترجیح میدهم پاسخی هر چند کوتاه به کامنت میثم عزیز در پست قبلی بدهم، چرا که به نظرم چنین دیدگاهی مشکلی خیلی از کسانیست که به لبنان نگاه میکنند.
در لبنان شما از مردم دیدگاههایی کاملا متفاوت میشنوید که هر کدام با دیگری تفاوتهای زیادی دارند. هفده طائفه (که تازه هفدهمین طائفه اقلیتها هستند) و چند ده حزب مختلف با وابستگیهای سیاسی گوناگون، باعث میشود تا از هر کدام نظری متفاوت در مورد آنچه در لبنان میگذرد بشنوید.
من به یاد ندارم گفته باشم که نبیه بری محبوبترین شخصیت در لبنان باشد، چرا که چنین چیزی امکانپذیر نیست. بری و امثال وی از رهبران لبنانی همان اندازه که در میان طائفه خود محبوبیت دارند در دیگر طوائف و احزاب نه تنها هوادار نداشته بلکه ممکن است تنفر هم در مورد آنها وجود داشته باشد. این محبوبیتها و تنفرها در قبال رهبران سیاسی است که همواره عامل قدرتمندی برای درگیریهای داخلی است. حال تصور کنید یکی از این رهبران، سیدی از خاندان پیامبر بوده و در فضایی آزاد مثل لبنان به دلیل ورود به سیاست بخواهد مورد نقد قرار گیرد. نتیجه میشود همان برنامه طنزی که رهبران لبنانی را به سخره میگیرد و در قسمتی از آن با سید حسن نصرالله شوخی کرد که این شوخی منجر به تظاهرات خیابانی و احساس اهانت به مقدسات شد.
نکته دوم اینکه در لبنان سالهاست (در واقع از 1932 به بعد) سرشماری رسمی صورت نگرفته است. در آن زمان مسیحیان قدرت اول در لبنان بودند ولی این توازن قوا به مرور زمان تغییرات زیادی کرد؛ بطوریکه اکنون عملا شیعیان چه از نظر جمعیتی و چه سیاسی، قدرت اول کشور هستند.
پس از خاتمه جنگ داخلی در لبنان در سال 1989 و انعقاد پیمان طائف، اختیارات رییسجمهور مسیحی به شکل قابل توجهی کاهش یافت. مسیحیان لبنان قریب بیست سال است که از در حاشیه ماندن شکایت دارند و این در حالیست که همه میدانند این مسیحیان بودند که لبنان نوین را تشکیل داده و باعث تفاوت این کشور با دیگر کشورهای منطقه هستند. لبنانی سنی مذهب لاجرم تبدیل به کویت یا عربستانی دیگر شده و لبنانی شیعه نیز حتما نمونه دیگری از ایران خواهد بود. این تنها حضور وزنهای به نام «مسیحیت» است که فرهنگ کشور را به شکلی متفاوت نگاه داشته است.
با کاسته شدن از اختیارات رییسجمهور، قدرت رییس مجلس و پس از وی نخستوزیر افزایش یافت. بدین ترتیب لبنان عملا تبدیل به کشوری پارلمانتاریستی شد که رییس مجلس خواه ناخواه حرف اول و آخر را در آن میزند. نمونه آن را هنگامی دیدیم که نبیه بری درهای مجلس را برای بیش از یک سال بست و هیچکس نتوانست کوچکترین اقدامی صورت دهد.
بنا بر این شرایط لبنان اینگونه نیست که شیعیان بیشترین جمعیت را داشته ولی قدرت سیاسی ندارند.
در مورد اینکه میثم عزیز گفت دوستانش در آمریکا میگویند اگر انتخاباتی آزاد برگزار شود، حزبالله بیشترین رای را میآورد باید بگویم صحیح است. سیاستی که حزبالله به شکل آگاهانه در پیش گرفت، افزایش جمعیت شیعه بود. سید حسن نصرالله در یکی از سخنرانیهای خود علنا گفت: «آنهایی که میگویند جنگ برای شیعیان مناسب نیست چرا که از جمعیت آنها میکاهد بدانند که کافیست دستوری حزبی صادر شود تا ظرف یک شب پنجاه هزار نفر به جمعیت شیعه اضافه شود».
با توجه به چنین سیاستی جمعیت شیعه روز به روز در حال افزایش است در حالیکه مسیحی یا سنی به یک یا دو فرزند اکتفا کرده و بیشتر راه مهاجرت در پیش گرفته است. بدین ترتیب اگر بنا به برگزاری انتخاباتی آزاد بر اساس الگوی غربی آن در لبنان باشد، مطمئناً دیگر طائفههای لبنان اگر نگوییم کاملا، ولی به شکل قابل توجهی در حاشیه قرار میگیرند. به همین دلیل است که تا این حد بر سر قانون انتخابات و نحوه توزیع پستهای وزارتی و مجلس دعوا و مرافعه است.
نکته آخر اینکه، میثم عزیز من نیز مانند خیلی از دوستان لبنانی خود و تو در مورد این کشور و آینده آن دیدگاههایی دارم که حتما و حتما با خیلی از لبنانیها تفاوت دارد. این موضوع ارتباطی به ایران و مخالفت یا موافقت من با نظام ایران ندارد.
به نظر من تحت هیچ شرایط و به هیچ بهانهای نباید شرایطی در لبنان ایجاد شود که یک طرف بازنده و طرف دیگر برنده شود یا به عبارتی نباید یک طائفه سهمیهای کمتر از حجم خود داشته باشد. برای همین با اعمال قدرت حزبالله در لبنان (شخصا) مخالفم و حوادث هفتههای گذشته از نظرم کاملا ضربه به خود حزبالله و آینده آن بود.
این هم نظری است که هر کسی (مانند میثم عزیز) میتواند آن را در کنار نظر دیگر دوستان لبنانیاش گذاشته و در نهایت خود نتیجهگیری کند.
طبیعی است که این مجال اندک را جایی برای توضیح بیشتر نیست، هر چند حرف بسیار است.
1) امروز فواد سنیوره دوباره نخستوزیر لبنان شد. به حزبالله و همپیمانانش فکر میکنم که چقدر این انتخاب برایشان سخت است. یک سال و نیم سنیوره را خیانتکار و همپیمان اسراییل خواندند و صفت «غیرقانونی» را لحظهای از کنار نامش و نام دولت برنداشتند. حال ظرف یک روز، اکنون سنیوره قانونی و دولتی که تشکیل دهد نیز «قانونی» است. این همان تجربه شگرف لبنان در تلاطمهای سیاسی عجیب و غریب است. در تنگنا قرار گرفتن اپوزیسیون با این انتخاب (هر چند که حتی یک نماینده اپوزیسیون به سنیوره رای نداد) قابل درک است. برای همین فکر نمیکنم آرامش در لبنان، مستمر باشد.
2) یک بار دیگر مجبورم توضیح بدهم. چند روز قبل مطلبی در مورد سفارت و کنسول ایران در لبنان نوشتم. گمان نمیکنم مطلب توهینآمیز یا دروغ بود، ولی کامنتهای پیاپی و مطرح کردن مسایل و اختلافات شخصی را جز کوتهنظری نمیتوانم چیز دیگری بخوانم. بحث منطقی و انتقاد منطقی، پاسخ منطقی نیز میطلبد. اگر بنا به طرح مسایل شخصی و اتهامزنی باشد فکر نمیکنم من نیز کم برای گفتن داشته باشم. عادت کردیم در پاسخ به هر انتقادی، مشتی اتهام بشنویم و این واقعیت تغییرپذیر نیست. آقای کنسول؛ لطف کنید دست از کپی کردن مکرر کامنتهای مشابه بردارید. من نظری داشتم و شما هم زیر آن مطلب پاسخ دادید. قضاوت با خواننده است.
3) چند روزیست که مدیریت زمان را به خاطر پارهای از مشکلات از دست دادهام. نتیجه این است که تا ساعت نه شب سر کار هستم بدون آنکه بازدهی سابق را داشته باشم.
4) کنسرتهای مختلف در مرکز بیروت هنوز ادامه دارد بدون آنکه فرصت کرده باشم حتی یکی از آنها را از نزدیک تجربه کنم. شبی که هیفا وهبی اجرا داشت، جمعیتی چند ده هزار نفری حاضر شدند که عنان اختیار از کف داده و به طرف سن هجوم بردند که باعث شد سیمهای برق و صدا قطع شود. میتوانید حدس بزنید که در تاریکی به وجود آمده چه اتفاقی افتاد؟ مردم به سمت سن هجوم بردند. چند نفر غش کردند تا دست آخر پلیس موفق شد هیفا را از دست کسانی که میخواستند سلامش کنند!!! نجات دهد. شبهای بعد دیگر این حادثه تکرار نشد.
5) دو گزارشم برای رادیو آلمان از شرایط سیاسی این روزهای لبنان:
1) سید حسن نصرالله امروز بعدازظهر به مناسبت هشتمین سالگرد عقبنشینی اسراییل از جنوب لبنان سخنرانی کرد. قبل از سخنرانی میگفتند که نصرالله قرار است به نوعی از طائفه اهل سنت به خاطر درگیریهایی که در بیروت رخ داد، دلجویی کند. همه انتظار صحبتی آرام را داشتند؛ ولی واقعا نفهمیدم چرا سید از همان بدو شروع سخنرانی تلویزیونی و بعد از بسمالله با لحنی تند و عصبانی صحبت کرد. دلجویی با عصبانیت همخوانی ندارد؛ ضمن اینکه وقتی نصرالله از سلاح حزبالله صحبت کرد و گفت استفاده از سلاح در داخل لبنان مجاز نیست و ما متعهد به توافق دوحه هستیم، اشاره کرد که در مقابل استفاده از سلاح دولت هم علیه مقاومت جایز نیست. در مصاحبهای که بعد از سخنرانی با BBC داشتم به این نکته اشاره کردم که این بخش از صحبتهای نصرالله به نوعی فرافکنی بوده است. حزبالله در زمانی که تنشهای داخلی جریان داشت و نیروهای حزبالله و اپوزیسیون بیروت را گرفته بودند مدام اعلام میکردند که از مراکز جریان المستقبل به رهبری حریری سلاح کشف کردهاند ولی الان گفت از سلاح دولتی نام برد که اولین بار بود مورد اشاره قرار میگرفت. درست است که نیروهای امنیتی و انتظامی در لبنان زیر نفوذ اهل سنت و به خصوص حریری هستند، ولی کسی تا حالا نشنیده بود که این نیروها علیه مقاومت از سلاح استفاده کرده باشند. شخصا سخنرانی سید را سخنرانی موفقی ندیدم و به گمانم بیشتر از آنکه سعی در دلجویی از طرف مقابل داشته باشد، سعی در بالا بردن روحیه هواداران خود داشت. نصرالله وقتی قصد دلجویی و آرام کردن طرف مقابل را هم داشت، از رفیق حریری و دیدگاه شگرف او در جمع کردن بین مقاومت و بازسازی سخن گفت. از کیسه کسی که دستش از دنیا کوتاه است خیلی راحت میشود خرج کرد؛ چرا که همه میدانند حزبالله به هیچ وجه رابطه خوبی با حریری نداشت. تعریف و تمجیدهای نصرالله از رفیق حریری و شهید والامقام خواندن او جای تعجب داشت.
2) عصر امروز منوچهر متکی هم در سفارت کنفرانس مطبوعاتی داشت. از کنار عصبانیت خبرنگاران به خاطر تاخیر همیشگی و طولانی مدت متکی و مسئولان ایرانی در این قبیل کنفرانسها میگذرم ولی این نکته به نظرم جالب توجه آمد که مسئولان ایرانی تفاوت میان خبرنگار در ایران و خارج از ایران را نمیدانند. در ایران به خبرنگار به چشم مزاحم نگاه میکنند و کسی که «باید» حاضر شود تا از دیدگاه آقایان آگاه شده و این دیدگاه را به اطلاع مردم برساند؛ ولی حداقل در لبنان شرایط اینطور نیست. خبرنگار واقعا سیاستمدار مقابل خود را به چالش میکشد و به هیچ وجه «مزاحم» نیست. خبرنگار LBC از متکی پرسید «شما متهم هستید که در لبنان دخالت میکنید و حوادث و درگیریهای اخیر به تحریک شما از طرف حزبالله شروع شد». پاسخ متکی و بد و بیراه گفتن به جورج بوش و متهم کردن آمریکا هیچ ارتباطی به سوال مطرح شده نداشت. مسئولان ایرانی عادت دارند که برای خبرنگاران سخنرانی کنند نه اینکه به سوالات آنها پاسخ دهند.
3) شب هیفا وهبی و عاصی الحلانی در مرکز بیروت کنسرت داشتند. چون گرفتار بودم فقط آخر شب رفتم سری بزنم که متوجه شدم ظاهرا به خاطر مسائل امنیتی و اینکه نتوانسته بودند شرایط امنیتی مناسبی ایجاد کنند، برنامه بعد از اجرای یک آهنگ لغو شده است. جمعیتی که در مرکز بیروت حاضر بودند، مرا یاد شبهای سال نو چهار ـ پنج سال قبل انداخت. خیلی وقت بود که این منطقه را تا این حد شلوغ ندیده بودم.
4) گزارشم برای رادیو آلمان در مورد چشمانداز آینده لبنان پس از انتخاب رییسجمهور.
1) رییسجمهور جدید بالاخره در لبنان انتخاب شد. 184 روز بود که لبنان رییسجمهور نداشت. اینطور نیست که انتخاب رییسجمهور همه مشکلات را حل کرده باشد. همین الان که مشغول نوشتن هستم، یکی از طرفداران پر و پا قرص حزبالله کنارم نشسته و میگوید: «همهی اینا دروغگو هستن. ای کاش اول نمایندههای مقاومت خارج میشدن، بعدش اسراییل بمبی چیزی مینداخت وسطشون و همشون رو از بین میبرد». این حرف به این معنا نیست که مثلا حزبالله مخالف رییسجمهور است یا مثلا فلان گروه خواستار جنگ است؛ بلکه بیانگر نفرت عمیقی است که در دل مردم لبنان وجود دارد. مدتهاست این کشور در تبلیغات منفی و جنگ و تنش زندگی میکند و انتخاب یک رییسجمهور (هر چند هم چهرهای محبوب بوده یا توافقی در مورد او وجود داشته باشد) دلیل پایان مشکلات لبنان نیست.
2) احساس خوشحالی زیادی داشتم. در هر حال انتخاب میشل سلیمان به عنوان رییسجمهور جدید، هیچ که نداشته باشد، مرحلهای از آرامش (هر چند موقت) را به دنبال دارد. مردم در خیابانها خیلی خوشحال هستند و صدای بوق خودروها و شلیک تیر هوایی (عادت بسیار بد لبنانیها از زمان جنگ داخلی) به گوش میرسد.
3) پست قبلی کامنتی داشت که به گمانم از طرف کنسول سفارت ایران در بیروت است. با تمام احترامی که برای ایشان قائل هستم باید بگویم، من قصد اشاعه اکاذیب و تشویش اذهان عمومی (رایجترین اتهام در ایران) را نداشتم و صرفا شرح ماوقع را دادم که گمان نمیکنم شباهتی به «خیانت در قلم و امانتداری» داشته باشد. به قول ایشان «جهت تنویر افکار» لازم دانستم بگویم که من هیچ نقشی در استخدام یا هیچ کار دوستم نداشتم و اقامت غیرقانونی یا قانونی وی نیز ارتباطی به من نداشت و از مسایل خصوصی او بود. در هر حال حرف من این بود که یک ایرانی به هر دلیل دچار مشکل شده و من به عنوان یک شهروند ایرانی ساکن لبنان وظیفهای قانونی در قبال ایرانیانی که دچار مشکل میشوند ندارم، بلکه این تنها از وظایف سفارت است. اگر کاری شده به خاطر دوستی بوده و سفارت نمیتواند برای انجام وظیفهاش منتی بر سر من داشته باشد. بخش کنسولی سفارت وظیفه دارد مشکلات ایرانیان را حل و فصل کند.
چند روز قبل از شروع درگیریها در بیروت یکی از دوستان خوبم در بیروت دچار مشکلی روحی شد. روند این ناخوشی در ابتدا آهسته بود و ما متوجه نبودیم که او مشغول از دست دادن حالت طبیعی خود است. در نهایت وضعیت به جایی رسید که حتما باید کسی در کنارش بود، زیرا در این غیر این صورت ممکن بود از خانه بیرون رفته و دیگر بازنگردد. دوست خوبم، مشکل اقامت هم داشت و چند ماه بود که به شکل غیرقانونی در لبنان حضور داشت. ظرف دو سه روز آخر، وضعیت طوری شده بود که دیگر در خانه هم نمیتوانستیم او را نگاه داریم و مجبور شدیم به بیمارستان منتقلش کنیم.
تا اینجا مشکلی نبود، به جز اینکه خیلی برای چنین کاری دستتنها بودیم. من بودم و همسر عزیزم و دو دوست دیگر که با توجه به مشغله بی حد و حصر من، کار را به نحوی بین هم تقسیم کرده بودیم.
کار که به بیمارستان رسید، دیگر مشکل شد. درگیریها شروع شده بود و حتی نقل و انتقال و جابجاییهای ما خطرناک بود. راهها ناامن بود و در نزدیکی بیمارستان یک کمین همیشه مسلح، اعصاب برایمان نگذاشته بود.
از اینجا به بعد را دیگر نمیشد کاری کرد. به یاد آوردم که در بیروت، ساختمانی به نام «سفارت جمهوری اسلامی ایران» وجود دارد که در این سفارت بخشی به نام کنسولی هست که قاعدتا وظیفهاش حل و فصل مشکلات ناخواسته یا حتی خواسته هموطنان ماست. در تماس با سفارت خواستم که راهی برای خروج دوستم یافته و در صورت امکان هزینه و مسئولیت نگهداری دوست خوبم را به آنها بسپارم تا آنها به نوبه خود، او را به سلامت راهی ایران کنند.
کنسول سفارت در ابتدا به من گفت «او را ببرید همانجایی که بوده و این قبیل مسائل در حیطه کاری ما نیست».
بعد که ناخواسته تهدید کردم که دوستم را تحویل سازمان امنیت لبنان میدهم و آن وقت شما هستید که باید به خاطر اقامت غیرقانونی، گره از کارش بگشایید؛ کوتاه آمده و قول داد که مشکل خروجش را حل کرده و برایش در پرواز دو روز بعد به مقصد تهران جا بگیرد، منوط به اینکه در این دو روز خودمان از او مراقبت کنیم.
آن دو روز گذشت و ما دوستمان را از میان خاکریزها و آتش لاستیکها (اگر نگویم گلوله) به فرودگاه رساندیم و با چند آرامبخش قوی، راهی ایرانش کردیم.
هنوز از فرودگاه بیرون نرفته بودم که کنسول سفارت با من تماس گرفت و جویای پول بلیط شد و تلویحاً گفت اگر پول ندهید، دوستتان نمیتواند برود. من هم فقط برای اینکه در درجه اول دوستم به تهران و پیش خانوادهاش رسیده و در درجه دوم به سختی و بیخوابیهای وحشتناک آن چند روز پایان داده باشم گفتم شما اجازه دهید او برود تا بعد موضوع را حل کنیم.
بعد از آن روز از هواپیمایی و سفارت بیشتر از پنج یا شش بار با من تماس گرفتند و پول خواستند. امروز با کنسول سفارت صحبت کردم. به من گفت: «اگر شما میگفتید که پولی در کار نیست، ما اجازه خروج از لبنان را به او نمیدادیم».
در پاسخ این سوال من که «در آن صورت بعدتر مشکل خود شما زیاد میشد، چون باید او را از زندان یا جایی دیگر بیرون میبردید (صرفنظر از آبروریزی با توجه به جو فوقالعاده ضد ایرانی آن روزها در لبنان) در حالیکه اکنون تنها مشکل، دویست دلار پول ناقابل است» گفت:
«طبق بخشنامه صریح وزارت امور خارجه، سفارتخانهها هیچ مسئولیتی در قبال ایرانیان ندارند و در این قبیل موارد تا خانواده شخص در تهران به وزارت خارجه نرفته و هزینههای لازم را به شکل نقدی پرداخت نکنند و تا وزارت خارجه با نامه به ما اطلاع ندهد، ما هیچ کاری نمیکنیم».
مثالی آورد و گفت: «در استرالیا جسد یک ایرانی بیش از ده ماه است که در سردخانه مانده، چرا که خانوادهاش پول حمل و نقل جسد را پرداخت نمیکنند. ما که برای ایرانیها دعوتنامه نفرستادیم که از ایران خارج شده و به لبنان آمدهاند که حال بخواهیم این قبیل مشکلاتشان را حل کنیم»
در نهایت هم به من گفت: «من در این مورد با سفیر هم صحبت کردم و ایشان گفته که چرا قبول کردید و من توضیح دادم با ضمانت فلانی (من) این کار را کردم و اکنون هم مشغول تهیه گزارشی در این زمینه هستم».
این مطلب را به قصد توهین به هیچکس ننوشتم ولی فقط دلم به شدت برای خودمان به عنوان شهروندان ایرانی (حداقل در لبنان) سوخت که میلیاردها پیش چشممان خرج میشود ولی برای دویست دلار، آن هم برای یک ایرانی که به هر دلیل موجه یا ناموجهی به مشکل خورده باید از سفارت که خانه ما در غربت محسوب میشود بشنویم که «تا پول ندهید هیچ کاری نمیکنیم».
از ثواب و کباب نمیگویم که اگر کاری در این بین شده روی وظیفه دوستی بوده ولی ما چه گناهی کردیم که «ایرانی» شدهایم؟!
سی و دو سال از عمرم گذشته است. دوران کودکیام را در لبنان گذراندم. پدرم در آن زمان در بیروت خبرنگار بود. از 1378 تاکنون نیز خود و همسر و کودکم در بیروت زندگی میکنیم. خبرنگار رادیو آلمان در بیروت هستم. همکاریهای متفرقهای هم با BBC و برخی رسانههای ایرانی از قبیل Press.tv، هممیهن، اعتماد، شهروند امروز، آفتاب و روزآنلاین داشتم. این دفترچه اینترنتی، مکانیست برای بیان بدون سانسور آنچه میبینم و میاندیشم.